اوضاع اجتماعي عصر عطار
محيط اجتماعی يكي از عواملي است كه سازنده انديشه و الهام يا برداشتهاي شاعر در شعر مي باشد(1).نيشابورتا قرنها پس از عطار,با همه ويراني ها داراي بخش ها و تقسيمات وسيعي بوده است كه در كتابهاي جغرافيايي قديم همواره از آنها ياد كرده اند.اين تقسيمات بقاياي تقسيمات عصر ساساني و شايد هم پارتي بوده است. شيخ فريد الدين عطار نيشابوري در بين سالهاي 540تا 618 ه.ق زندگي ميكرده,زمان تسلط تركها بر سرزمين وسيع ايران(2). زماني كه نيشابورازمراكز مهم علمي جهان اسلام به شمار مي رفت وكتابخانه هاي متعدد مشحون به كتب نفيس داشته.شافعيه و حنفيه در اين شهرمدرسه هاي چندي داشتند كه غالبا هر فرقه براي اثبات عقيده خود ورد گفتار ديگران به بحث وگفتگو مي نشستند.در حوادث خونبار و جنگ و آدم كشيها هشت مدرسه از مدارس حنفيه و هفده مدرسه از شافعيه ويران گشت.ابن اثير در حادثه سال 557-556 ه مي نويسد:نيشابور كه يكي از بزرگترين شهر هاي دنياي اسلامي از جهت مركزيت علمي بود در فتنه غزها چنان ويران گشت كه حتي دو تن در آنجا نماند.
در همين زمانها بود كه شهاب الدين حبش بن اميرك سهروردي را كه از نوادر ايام بود در حلب كشتند(587ه)و كتابخانه ركن الدين عبد السلام را در آتش سوزاندند و خود او را به سبب جمع آوري كتابهاي فلسفي به زندان افكندند(622-575)و به روايت شهاب الدين فرمان خليفه الناصرالدين احمدبن المستضيئي(632-539) عده اي از كتب فلسفه و نسخه هاي شفاي بو علي را در شوراء بغداد به آب شستند و به آتش سوزاندند.شعراي بزرگ عارف مسلك ما نيز به علوم عقلي و فلسفي اعتقادي نداشتند,آنها را علم رسمي و سر به سر قيل وقال مي دانستند.عطار نيز از آن جمله است.با مدعياني كه پيرو عقل و تابع دليل و برهان منطقي بودند وآراي فلسفي فلاسفه يونان و فارابي و ابن سينا را اصلي ثابت مي دانستند و بر آن بودند كه به علوم يوناني نه مي توان چيزي افزود ونه چيزي از آن كاست,مخالف بود.و با روش صوفيانه مي گفت: حكمت بايد از دل باشد نه آنكه تقليدي باشد:
حكمت ونظمي كه نه ذاتي بود نيك نايد حرف طاماتي بود(3)
عصر و محیط اجتماعي که عطار در آن زاد و زیست با عصر و محیط ما هشتصد سالی بیش فاصله ندارد اما بین عصر و محیط ما , با عصر و محیط آرمانی او , فاصله ای که هست بمراتب ازین حد بیشترست. عصر و محیط آرمانی او , عصر و محیط صحابه , تابعین صحابه و تابعین آنهاست – عصر و محیط زاهدان معرض از دنیا , عصر و محیط واعظان معترض بر تجمل ها و افزونی طلبی ها , و عصر و محیط صوفیان صدق و صفاست . دوره یی است که در آن حاکم دماوند , شبلی , وقتی از شغل خویش کناره می گیرد به دور و نزدیک ولایت راه می افتد از خود رد مظالم می کند , و به خاطر آنچه کرده است یا نکرده است از مردم حلالی می طلبد . عصری است که در آن یک راهزن تبهکار , فضیل عیاض , ناگهان تحت تاثیر آیه یی از قرآن کریم چنان صادقانه توبه می کند که در اندک مدت در ردیف صدیقان عصر قرار می گیرد .
دوره یی است که در آن حجاج بن یوسف بیش از سایر حکام ما قبل و ما بعد خویش در بیرحمی افراط نمی کند اما روح عصر چنان صاف و شفاف است که او را به خاطر آنچه قرن ها قبل و قرنها بعد از او شیوه سلوک عادی فرمانروایان مقتدر بوده است , نشانه لعنت و نفرین می سازد . دوره یی است که هارون خلیفه , در آن بیش از سایر فرمانروایان ادوار , در عشرت و تجمل غرق نیست اما تلقی عصرش از آن مایه عشرت جویی و تجمل پرستی او به قدری با نفرت و کراهت همراه است که فرمانروایی خود کامه او در دنیای هزار و یک شب , افسانه افراط گرایی و تجمل پرستی بیهوده جلوه می کند و در عصر و محیط آرمانی عطار که روح او در لحظه های خلوت و فرغت جز در آن قرار نمی یابد پارسا زنی چون رابعه عدویه هست که از محبت حق پروای محبت رسول را ندارد , بشر حافیی هست که بر خاک زمین پبرهنه قدم می نهد تا بساط فرمانروای عالم را به پای خویش لگد نکند و نیالاید . عصر و محیط آرمانیی که در آن توبه کاری چون حبیب عجمی , به چنان مرحله یی از اخلاص می رسد که بی پروا پای بر آب می نهد و به آن سوی آب می رسد . با یزید ی هست که بر سر کوی او ابلیس را بر دار می کنند , چرا کسی از اهل بسطام را که قلمرو اوست وسوسه کرد (تذکره / 175). در چنان حالی که او در محیط آرمانی خویش می زیست اشکالی نداشت که ابوسعید ابوالخیر شب ها خویشتن از سر چاه فرود آویزد و ختم قرآن کند (تذکره / 804). مانعی نبود که وقتی حسین حلاج را می کشند و می سوزند از خاکستر او آواز انا الحق برآید و در وقت قتل هر خون که از روی بر زمین می آید نقش انا الله از آن ظاهر گردد.
اما دنیایی که او در آن می زیست ا زدنیای آرمانیش فاصله بسیار داشت. در آن ایام دیگر طریقه قدما از یاد رفته بود و کسانی که در بین خلق به عنوان زاهد و عابد و عارف و صوفی شناخته می شدند, غالبا جز در ظاهر حال و در تکرار اقوال با قدمای آنها هیچگونه شباهت نداشتند, هر چند روزگار از آنها بکلی خالی نبود اما اشرار الناس اخیار الناس را از خاطرها برده بودند, آنها که خود را مدرس یا مذکر می خواندند فقط خود را و خلق را فریب می دادند. عارفان جز گردنهای سطبر و سرهای پر سودا چیزی نداشتند.صوفیان از آنچه لازمه تصوف واقعی بود فقط اشتهایی داشتند که صوفیان را به پرخوری و شکم بارگی مشهور می کرد. بزرگان اهل طریق متواری بودند و عزیزان حق به خواری افتاده بودند(مصیبت نامه /61). استبداد سیاه بر احوال عالم حاکم بود و همه چیز حتی شریعت به حکم اهل قدرت محکوم بود.که می توانست با عالم درون پیوندی پیدا کرده باشد و آنگاه دنیای سیاه آلوده به جهل و فساد را در پیرامون خود ببیند و از دلزدگی به دنیای آرمانهای فراموش گشته روی نیاورد؟ دنیایی که عطار در آن میزیست بازمانده دنیای سنجر و غلامان بود که در آن هیچ تبهکاری برای فرمانروا ممنوع و مکروه شمرده نمی شد. دنیایی بود که محمد خوارزمشاه از علاقه به صوفیه دم میزد و مجد الدین بغدادی صوفی بزرگ عصر را به یک حکم در امواج جیهون غرق می کرد.خلیفه وقت ناصر الدین الله زنان حکام را می ربود و به حرمسرای خویش می بردو در بغداد خلافت رسول خدا را به سلطنت مستبدانه تبدیل می کرد.دنیایی آشفته , خون آلوده و گنهکار بود. مرو و نشاپور در دست غز گرفتار بود, سمرقند با ترکان خوارزم می جنگید; غزنه بدست غور عرضه کشتار و حریق می شد; حکام و عمال آنها عرصه خراسان را عرضه تاخت و تاز دائم خویش کرده بودند ; و چیزی که پامال و هدر بود خون و مال ضعیفان بود –خون و مال مردم بی پناه که زیر دست و پای سپاهیان از همه سو معروض تعدی و بیرسمی بودند و فریادشان به هیچ جا نمی رسید. در سراسر خراسان, که حیات عطار و همگنانش در آن می گذشت, صاحبان اقطاع در قلمرو خود پادشاهان کوچک اما مستبد و خود کامه بودند. خاندانهای بزرگ فقیهان عصر در حوزه ولایت خود نوعی دستگاه خلافت به وجود آورده بوددند. استبداد , همه جا عنان گشاده, کور و بی شرم و فاقد ترحم و امان بود-هیچ گونه منازع و معارض را هم تحمل نمی کرد. انتقاد نا مقبول و اعتراض غیر مسموع بود- و بشدت سرکوب می شد.
با این حال دنیای مستبد خود کامه که در آن عطار عمر به سر می آورد از دنیایی که هشت قرنی بعد از او شکل گرفت لامحاله از برخی جهت بهتر بود. در عصر او استبداد هنوز به قلمرو درس و بحث و کتاب نفوذ نکرده بود. در عصری که عطار می زیست فکر آزاد , مطرح نبود اما اگر بود, قدرت حاکم مبارزه با آن را بر عهده خود نمی یافت و فکر در بطون متون می ماند. جز به ندرت نشر نمی شد و بسا که تدریجا می مرد و فراموش میشد. هشت قرن بعد از او , استبداد خرده نگر یعوانانش را در مقابل فکر- آزاد یا غیر آزاد- سد ساخت. این سرکوبی فکر, با اختراع چاپ, قرنها بعد از او تدریجا همه جا گسترش یافت و به صورتهای گونه گون " انکیزسیون" مجال ظهور پیدا کرد. هر جا فکر آزاد پیدا شد اصرار داشت که من حرفی دارم و باید آن را با خلق ابلاغ کنم . اما آنچه استبداد در مقابل فکر آزاد به وجود آورد مدعی بود که آن حرف مصلحت عام نیست و نباید بر سر زبانها بیفتد. این مدعی می گفت دنیا بهمین صورت که هست برای من خوش است , و فکری که در مقابل آن بود می گفت کسانی که دنیا به همین صورت که هست برای آنها خوش نیست, نباید آن ر ا تحمیل کنند . این کشمکش بین " فکر" و " ضد فکر" هنوز در همه جا باقی است و اگر هشت قرن بعد از عصر عطار , هنوز فرهنگ دنیای بعد از او چند صدایی باقی مانده است, این مزیت را به کشمکش فکر و ضد فکر مدیون است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
(1) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73
(2) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن73
(3) جهان بینی عطار, دکتر پوران شجیعی, موسسه نشر ویرایش, بهمن
+ نوشته شده توسط علی عزیزی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت
18:55 |
اوضاع سياسي ومذهبي
اوایل قرن سوم,نيشابور قرارگاه اميران خراسان گشت و در روزگارسامانيان اهميت سياسي خاص يافت واگر چه پاي تخت سامانيان شهر " بخارا" بود وليكن نيشابور بدين جهت كه مركز پيكارها ونبردهاي سامانيان با " آل بويه" از يك سو با(آل زيار) از ديگر سو گرديده بود هر گز,از شهرت واهميت باز نماند واين بدان سبب نيز بود كه " سالار خراسان" فرمانده سپاه سامانيان كه كارهاي جنگ وستيز با دشمنان آنانرا به عهده داشت, در نيشابور ميزيست واز اين شهر كار جنگ ونبرد را اداره مي كرد.همچنين اميران نامور چغانيان(آل محتاج) ونيز(سيمجوريان) اين شهر را قرارگاه خويش ساخته وحافظ اهميتي بود كه از دير باز به نيشابور اختصاص داده شده بود وچون "نصربن ناصرالدين" برادر سلطان محمود غزنوي نيز در شهر نيشابور,وظايف سپهسالاري غزنويان را ايفا مي كرد,نيشابور را پايتخت دوم غزنويان هم به حساب مي آوردند. قرن ششم دوره گرانباري است كه ايران اسلامي آن رادر به ياد دارد,هر چند از ادوار مهم واز فصول برجسته شعر وادب فارسي عجين شده با معارف غني اسلامي است وبسياري از امهات متون علوم وفلسفه وعرفان وتصوف محصول يا تاثير يافته همين برهه از پيشينه ادب مي باشد لكن در عين حال متلاطم وپر آشوب وبحراني است.
خبر هاي خوش وسرور انگيز فتح مرز هاي غير اسلامي وپيشرفت معارف اسلام به دامنه هاي هندو كش تا رودخانه جيحون ودرياچه آرال وكرانه هاي درياي خزر ودربند قفقازوخلاصه رسيدن به اجتماعات بشري آسياي صغير وتمام شمال آفريقا وايلات جنوبي اسپانيا,با كشمكشهاي سياسي بين امرا وسلاطين سلسله هاي مختلف توام شده شيريني را باتلخي همراه نموده. درايران سرزمين علم وفضيلت,عاطفه وعطوفت,رشادت وشجاعت,حريت .... آن روزها خوارزمشاهان بر قسمت اعظم بلاد تسلط داشتند ودارالملكشان خوارزم(گرگانج) در ساحل جيحون ودر جنوب درياي آرال بود.
سلسله ها محلي ديگر از جمله سلغريان درفارس,اتابكان در آذربايجان وهزار اسبي در لرستان حكومت مي كردند ودرمجاور ايران نيز سلجوقيان روم ويونان در شام بيش از ديگران قدرتمند بودند.هنوز درد وغم تاخت وتاز صليبيان به مرزهاي غربي ممالك اسلامي در اواخر قرن پنجم فراموش نشده بود كه درهاي فتنه وبلايي صعب تر بر روي مسلمانان گشوده گرديد.چنگيز خان جهان گشاي مغول به بهانه اين كه جاسوسان تاجر پيشه در ايران به دست عمال محمد خوارزمشاه به قتل رسيدند هجوم به ايران را آغاز كرد.
اين قوم وحشي وويرانگر,ملتهاي مورد هجوم را به همراه ميراث تمدني و فرهنگي شان به سختي تكان داده, بافت سياسي, اجتماعي, اقتصادي وفرهنگي آنها را به كلي در هم ريخت به طوري كه تا مدتها از هويت تاريخي خود جداشدند.از مراكز علمي جز ويرانه هايي بر جاي نماند آثار عالمان علوم مختلف اسلامي وغير اسلامي وعارفان همه وهمه به آتش سپرده شد.عالمان وشاعراني چون نجم الدين كبري , فريد الدين عطار و.... در هجوم مغولان خونخوار به شهادت رسيدند. وحشي گري مغولان به اندازه اي بود كه ابن اثير مي نويسد:" اگر گوينده اي مي گفت: جهان از زماني كه پروردگار بزرگ ومنزه آدم را آفريد تا امروز به چنين بلايي گرفتار نشده راست مي گفت." هر چند روزگار شيخ ما ازنظراجتماعي,فساد وتباهي وانحطاط به حد غايت خود رسيد,ليكن همين دوره از نظر علوم وفلسفه وادب وتصوف واز همه مهمتر عرفان اسلامي كه مسلما با تصوف جداست از ادوار درخشان تاريخ ايران واسلام است.اگر تعصبات مذهبي واختلافات فكري ميان ملل ونحل مختلف از مذاهب اهل سنت وجماعت وشيعه وفلاسفه ومتصوفين وحضرات عرفان اسلامي به درجه اعلي از شدت وحدت رسيده بود,زمينه به كمال رسيدن حقايق غريب افتاده را هم مهيا كرد.چنانكه دكتر احمد محمدي ملايري در مقاله اي تحت عنوان انديشه عرفاني عطار مي گويد: ((شرح وتفسير فلسفه يوناني_ كه با وجود ابن رشد به بالاترين حد خود رسيده بود_ به وسيله فارابي و"اخوان الصفا" با شريعت اسلامي الفتي يافت وابن سينا واسطه آشتي ميان فلسفه وعرفان شد وكوشش هاي اين دانشمندان,رنگي فلسفي به عرفان داده بود,همه اينها كه بر شمرديم به تدريج تا عصر عطار پرورش يافت, كلام اسلامي با وجود دانشمندي همچون محمد غزالي راه كمال در پيش گرفته و انديشهعرفاني كه از " ابوهاشم كوفي" شروع شده راه درازي را پيموده وسر انجام هم از جهت فكري و هم از لحاظ ذوقي ساخته وپرداخته وغني گرديد ودر پيش روي عطار نهاده شد.))در اين زمان به روايت تاريخ, طوايف غزها در شما ل سرحدات ممالك اسلامي زندگي مي كردند.از اواخر قرن چهارم,مهاجرت به داخل اراضي ايران را آغاز كردند.ابتدا در بخارا سلاجغه را تشكيل دادند.دسته هاي ديگر به عراق وآذربايجان رفتند.
تسلط اين قوم بر ايران با ستم و اذا و قتل و خون ريزي همراه بود.در عهد سنجر بي آنكه آزاري از طرف آنها به مردم برسد در اطراف بلخ زندگي ميكردند تا امير قماج عامل سلطان سنجر كه از آنها بيم داشت به ترك آن نواحي آنها را فراخواند.غزها امتناع ورزيدند وبا طوائف ديگر همدست شدند و به جنگ با امير قماج آمدند.امير شكست خورد وغزها شروع به غارت وسرقت زنان واطفال نمودند,امير شكايتشان را نزد سنجر برد.سنجر از آنها خواست كه بلادي را كه تصرف كردند را ترك كنند ولي آنها قبول نكردند پس از جنگي كه بين سلطان سنجر وغزها روي داد كه منجر به كشته شدن امرا واسير شدن سلطان گشت غزها سلطان را زنده نگاه داشتند و به سلطاني خود قبولش كردند.قتل وغارت اين قوم از اين زمان آغاز شدكشتار بي حد و غارت وچپاول بي سابقه بود.قبل از حمله مغول مصيبت و حشتناك قوم غز بزرگترين بلاي آسماني بر ملت ستمكش ايران مي بود.
شهرها هرازچندگاهي به دست اميري سفاك وخونخوار تاراج مي شد,آدمكشي و هتك حرمت رواج داشت.محمد بن منور مي نويسد:در زمان حادثه غز بيشتر فرزندان شيخ ابوسعيدابوالخيرشهيد شدند.با چنين ظلم و ستمها وآشوب و فتنه هايي كه در اين عهد و دوره بعد از آن يعني مغولها بر مردم ايران واردآمد,طبيعي است كه مردم افسرده دل و وحشت زده ناميدانه دنيا را پليد و زندگي را ناخوشايند ببينند.
از لحاظ مذهبي ,بايد دانست كه بيشتر ساكنان شهر نيشابور از پيروان "سنت وجماعت" وبر طريقه "شافعي" بودند واندكي از مردم آن سامان هم به طريقه "امام ابو حنيفه" گرويده بودند.كه از آن ميان گروهي نيز از مذهب "شيعه" پيروي مي كردند وجمعي نيز از"كراميان" بودند كه در اين شهرزندگي مي كردند كه در روزگار پادشاهي سلطان محمود غزنوي,به قدرت رسيدند وبا شيعيان به ستيز برخاستند ودشمنان خويش را آزارها كردند.از غير مسلمان هم گروهي در اين شهر ميزستند كه مردمي يهودي يا مسيحي بودند وچنانكه" محمدبن المنور" نويسنده كتاب اسرارالتوحيد نوشته كليسا هم در اين شهر وجدداشته است.
از آغاز اسلام در مدينه,بصره ,كوفه وديگر شهر هاي اسلامي,مساجد نه تنها محلي براي عبادت وپرستش خداي يگانه به كار ميرفته بلكه مكاني براي آموختن مباني دين ومعارف ديني نيز بوده است كه نظاير آن در شهر هاي نيشابور هم مانند ديگر شهر هاي اسلامي,بسيار وجود داشته كه از آن جمله " جامع قديم" و " مسجدالمنبر" بوده كه آن را ابومسلم خراساني بنا كرده و"عمروبن اليث صفاري" تكميل كرده است وهمين امر موجب بوده است كه "صوفيان" نيز براي خود مراكزي بسازند ودر آنها به تزكيه نفس وارشاد نفوس بپردازند.از خانقاههايي كه در ان ايام براي صوفيان,در شهر نيشابور وجودداشته است از خانقاه صندوقي,خانقاه طوسي,خانقاه ابوالفضل العميد الخشاب وخانقاه محمود وخانقاه سلمي نام آورده اند.
نوع ديگر از مراكزي كه در شهر نيشابور,به صوفيان مخصوصو بوده "دويره" است كه خانقاهي كوچك يا منزلي براي درويشان رهگذر بشمار مي رفته است; مانند دويره ابوسعيد بن ابي الخبر وهمانندهاي آن.....
پی نوشت:
اینکه تا الان تمامی مطالبم درمورد عطار بوده اند دلیل این نیست که فقط در مورد او مطلب می نگارم بلکه برنامه من به این ترتیب است که پس از معرفی کامل عطار و دوران زندگی او و آثارش چهره ادبی دیگری معرفی می شود.
+ نوشته شده توسط علی عزیزی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت
19:7 |
دوران كودكي
سالها از پي هم ميدويدند ,به كنار هم مي نشستند وجاي خود را به سال جديد مي دادند, در همان گيرو دار كه گردش چرخ,سال 540 را ازپرده غيب بيرون مي كشيد وبر صفحه تاريخ جاي مي داد,خداوند به ابي بكر ابراهيم,پسري كرامت فرمود. کنیه او را ابوطالب نیز نوشته اند .وی در شهر شادیاخ ولادت یافت . چنانکه می دانیم پس از حمله غزان به سال 548 , شهر نیشابور ویران شد و چندی بعد شادیاخ که در جانب راست نیشابور واقع بود جای آن را گرفت و چون باز در حمله مغولان ویران گشت این بار نیشابور به محل قدیم خود عودت یافت . بنابراین خواه عطار در شادیاخ و خواه در کدکن که هر دو از اعمال نیشابور بوده اند , ولادت یافته باشد وی منسوب به شهر نیشابور هست و اینکه حاج خلیفه او را در چند مورد از کتاب خود همدانی شمرده البته درست نیست . ابي بكر ابراهيم مرد بيدار دل,خدا شناس وطريقت دان بود,در نيشابور به دارو فروشي مي پرداخت ومحترم ومعزز مي زيست.
همسر ابراهيم,زني پاك نهاد,خداپرست,زهد پيشه وزاهد منش بود كه بيست وچند سال آخر عمر را به خلوت نشست بود,در را بر كس وناكس بسته وتنها به پرستش خداي يگانه مي پرداخت(خسرونامه چاپ تهران).
اين زن وشوهر دين دار,به دامن عنايت پيامبر گرامي اسلام دست زدند وبه شرف نام عزيزش,پسر را " محمد" ناميدند "ابو حامد" كنيه اش كردند:
آنچه آنرا صوفي آن گويد بنام ختم شد آن بر محمد والسلام
من محمد نامم واين شيوه نيز ختم كردم چون محمد اي عزيز
ابو حامد محمد,در شهر نيشابور پرورش يافت,به استاد سپرده شد,علم وفضل آموخت و" فريدالدين" لقب يافت. سالهای کودکیش به احتمال قوی در اواخر عهد سنجر گذشت . در فاجعه غز (548) که نیشابور و خراسان به دست آن ها افتاد فریدالدین محمد شش یا هفت سالی بیشتر نداشت . ماجرا یک شورش خشم آلود مشتی تر کمان شبانکاره بود – که از ناچاری با سلطان به چالش برخاسته بودند . فقط بی تدبیری سلطان و امیران در گاه آن را به یک فتنه خونین تبدیل کرده بود – فتنه غز , حادثه چنان عظیم , چنان موحش , و چنان درد ناک بود که نمی توانست در خاطر کودک خردسال تاثیر درد انگیز خود را باقی نگذاشته باشد .
چند سال بعد وقتی فتنه غز فروکش کرد و پایان یافت فریدالدین محمد دوران مکتب را می گذرانید . در خانه و شاید در مکتب نیز او را نه محمد , بلکه محمشاد یا چیزی شبیه آن که درآن نواحی به جای محمد بکار می رفت , می خواندند. در شادیاخ یا نشابور , هر جا بود محمشاد از آنچه در آن ایام در مکتب ها آموخته می شد بهره می گرفت .خط و حساب و قرآن – با مایه یی از شعر و ادب عصر . درین مدت خراسان بارها دست به دست شده بود . سنجر از اسارت غز رهایی یافته بود . به تختگاه خود در مرو بازگشته بود , و به اندک فاصله از اندوه دوران اسارت وفات یافته بود (552) . بعد از او خراسان بین خویشان و سرکردگان سپاه او دست به دست شده بود . با این حال قحطی و ویرانی همچنان بر تمام آن سایه انداخته بود . بازگشت سنجر تجدید عمارت آن را ممکن نساخته بود . جنگ های خانگی آن را همچنان به دست قحطی و بیماری رها کرده بود . وحشت و اضطراب سالهای هرج و مرج همچنان بر سراسر آن سایه انداخته بود .
فرید الدین محمد , این وحشت و اضطراب را هنوز در اعماق قلب و روح خود احساس می کرد . سالهای بعد , در مکتب و مدرسه , تجربه های تازه یی برایش حاصل می شد . در مدرسه با دانش های عصر آشنا می شد و در داروخانه پدر اسرار حرفه او را می آموخت . با این حال خاطره سالهای غز , قریحه شاعرانه یی را که از همان ایام در خاطر او می شکفت در خط احساس درد و دغدغه می انداخت . یاد آن ایام به وی خاطر نشان می کرد که دنیای او در حال فرو ریختن و در هم شکستن است . وقتی آن ماجراها را به یاد می آورد , خود را دچار کابوسی هولناک می یافت . همه چیز را محکوم به نیستی , همه چیز را در معرض تزلزل , و همه چیز را در کام فنا می دید .
در همان سالها که او دوران مکتب را می گذرانید , واقعه غز عده یی از غارت زدگان شهر را از شدت هول به صاعقه جنون دچار کرد . عده یی را به خاموشی ناشی از بهت , یا تند زبانی ناشی از بیطاقتی دچار ساخت . بی نظمی بیشتر اعتراض بیشتر را در خاطرها بر می انگیخت و اعتراض بیشتر جسارت بیشتر را طلب می کرد – که جز دیوانگی یا دیوانه نمایی هیچ چیز آن را قابل تحمل نمی ساخت . عده یی ازین دیوانه نمایان , عاقلان واقعی بودند اما در پرده این جنون الهی که به آن شهرت پیدا می کردند , سخنگویان جناح معترض جامعه می شدند . نه فقط ارباب قدرت , بزرگان عصر و حتی عالمان شهر را مسوول آن بی نظمی ها می خواندند , بلمه احیانا بر دستگاه آفرینش - که درنزد اکثر مردم قدرت ناسزایان و عجز و ضعف ارزانیان ناشی از مشیت واقع در ورای آن بود – نیز بی پرده یا در پرده اعتراض می کردند .در گیر و دار این احوال که در نیشابور مدرسه ها ویران , مسجدها بی رونق و بازارها دچار رکود بود , عطارزاده جوان اشتغالی را که پدرش به کار داروخانه داشت با نظر تعجب و تحسین می نگریست . برای فریدالدین محمد که در سال 553 تدریجا به بلوغ نزدیک می شد جاذبه داروخانه کمتر از مدرسه نبود .
+ نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
9:54 |
مقدمه
بهترين راه شناخت شخصيت ودامنه علم وانديشه هر شخصي,بررسي ومطالعه همه جانبه آن شخص است. اما به يقين حقيقت عارف در قلم وبيان او خلاصه نشده وقابل خلاصه شدن نيست. حقيقت عارف در مكاشفات وراز ونياز وسوز وگدازهاي شبانه وسحرگاهي اوست.وقتي خود را درمقابل عظمت هستي ودر مدار جاذبه لاهوتي مي بيند چه بسا مزبانش بند آيد تا چه رسد به قلم وكتابت او. داد وفرياد عرفاني حاصل از بهجت وسرور ناشي از مكاشفات را با چه قلمي مي توان ابراز كرد؟ ديوانگي حاصل از اين حال را معمولا در حال فرزانگي وبا تكيه بر مسند استادي ومرشدي بيان ميكنند(1).
توجه به سرچشمه هاي انديشه ومطالعه هر شاعري وتامل در اينكه از چه كساني تاثير پذيرفته وچه آثاري را در مطالعه داشته مي تواند به شناخت بيشتر آن شاعر وآثارش كمك كند. البته يافتن سرچشمه همه جويبارهايي كه درياي انديشه شاعري چون عطار را سرشار كرده است اگر محال نباشد بسيار دشوار است;اما جستجو در ماخذ آثار او ويافتن منابع قصه ها وتمثيلاتي كه در اين آثار آمده است مي تواند قسمتي از منابع مطالعه وزير بناي انديشه او را براي ما روشن كند.عطار در حدي قابل توجه از قصه وتمثيل براي بيان افكار خود استفاده كرده است. درست است كه پيش از او قصه در آثار منثور عرفاني تداولي داشت وسنايي قصه وتمثيل را به عرصه شعر عارفانه آورده بود اما عطار در حدي وسيع تر به اين كار پرداخت ودر مثنويهاي خود به فراواني از ان سود جست.
با این حال عطار عزیز, به رغم آنکه دنیای ما دارد از روح و سیمرغ و خدا خالی می شود , آرمان تو نخواهد مرد . ضرورت تعادل بین تکامل معنوی و تکامل مادی این آرمان را دوباره زنده خواهد کرد . دنیای آینده اگر دوباره به صدای بال سیمرغ دل نسپرد در منجلاب درماندگی و وا نهادگی نابود خواهد شد . بگذار کسانی که در رویای نفت و خون و دلار غوطه می خورند , هر چه دلشان می خواهند درباره اندیشه ترقی باز گویند . در واقع دنیا نه با عصر روحانی تو پایان یافت , نه با عصر بیروح ما پایان می پذیرد . آنکس که چشم بینا دارد طلوع یک صبح روحانی را در افقهای دور دست می تواند مشاهده کند . صدای بال سیمرغ هم از دور دست ها طنین دارد و دنیای بیروح عصر ما برای آنکه باقی بماند به جستجوی او بر خواهد خواست و ضرورت همپایی بین تکامل مادی و تکامل معنوی توقع و رکود این دنیا را در عرصه نفت و خون دلا ر غیر ممکن خواهد کرد . با آنکه گفتند دنیای تو گذشته است , آرمان تو آینده رات در عطر روح غوطه ور خواهد ساخت هم اکنون می بینیم که آینده به مرغان سیمرغ جوی تعلق خواهد داشت . دیر یا زود دنیای ما برای بقای خویش ناچار است عقل را با قلب همساز و هماهنگ سازد صدای بال سیمرغ طالبان طریق را به شوق خواهد آورد – و با آرمان تو به گونه ای که شایسته یک دنیای مترقی است , کسانی را که از دنیای آلوده به پول و خون و استعمار سر خورده اند به جستجوی روح و خدا وا خواهد داشت – از مقامات تتبع تا فنا (2).
(1) اندیشه ی عطار( تحلیل افق اندیشه ی شیخ فرید الدین عطار نیشابوری), قادر فاضلی
(2) صدای بال سیمرغ , دکترعبد الحسین زرین کوب
+ نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت
20:40 |
|
|